مجله اینترنتی کمونه|سرگرمی|سلامت|ورزش|سبک زندگی|گردشگری|مد|دانلود

کد خبر: ۱۰۶۴۶۸
تاریخ انتشار: 29 اسفند 1395 - 07:15
  • ارسال
    چاپ
    داریوش مهرجویی آغازگر سینمای موج نو ایران است. هم او که با فیلم «گاو» سینما را به مسیری برد که امروز از درون آن، افرادی مانند «اصغر فرهادی» برخاسته اند. او سال ها به عنوان نماد سینمای ایران شناخته می شد.
     داریوش مهرجویی آغازگر سینمای موج نو ایران است. هم او که با فیلم «گاو» سینما را به مسیری برد که امروز از درون آن، افرادی مانند «اصغر فرهادی» برخاسته اند. او سال ها به عنوان نماد سینمای ایران شناخته می شد. نمادی که با هر اثریش اتفاق تازه ای در سنیمای ایران رقم می خورد. «آقای هالو»، «پستچی، «دایره مینا» آثار ماندگار دهه 50 او هستند. آثاری ارزشمند و تاثیرگذار.
     
    داریوش مهرجویی فلسفه خوانده است. ادبیات را می شناسد، موسیقی را خوب می فهمد، نقاشی می کند، سنتور می نوازد و در طول سالیان با بزرگان ادب، هنر و اندیشه همنشینی داشته است. عجیب نیست اگر گفته شود خانه او محل دیدار و گفت و گوی بزرگان فرهنگ و هنر کشور در یک دوره بوده است. دوره ای پرتلاطم که قرار بوده سرنوشت یک کشور در ادامه آن عوض شود. دوران دهه 50، دوران غافلگیری است.
     
    همان دورانی که بسیاری از هنرمندان تحصیل کرده بازگشته به میهن، در اینجا و آنجا گرد می آمدند تا جنبش های هنری پدید آورند. این جنبش ها در همه عرصه ها رخ می داد؛ شعر، داستان، تجسمی، تئاتر و سینما از آن میان سینما بیش از دیگر هنرها سر و صدا به پا کرد.
     
     داریوش مهرجویی: وضع موجود نگرانم می کند

    «گاو» سرآغاز این جنبش بود. جنبشه «نه» به ابتذال، «نه» به سطحی نگری و «نه» به هر آنچه تا پیش از آن «فیلمفارسی» نامیده می شد. «گاو» سرآغاز «موج نو سینمای ایران» بود. «مهرجویی» از «اتاق فکری» که در خانه اش تشکیل می شد، می گوید. از نشست هایی که قرار بود در عرصه فرهنگ تغییر به وجود آورد. او از یک بیانیه هم سخن می گوید. بیانیه ای که گروهی سینماگر جوان و آرمانگرا پای آن را امضا می کنند تا او به عنوان شاخص ترین چهره آن اتاق، آن را در برابر رسانه ها بخواند؛ بیانیه اعتراض به سانسور و ابتذال.
     
    این بیانیه در زمانه ای صادر می شود که سینمای ایران با سرعت رو به انحطاط می رفته. او می گوید باید گروهی از نخبگان آستین بالا می زدند و مانع چنین انحطاطی می شدند و ما پیشگامان چنین جنبشی بودیم. ما به حکومت وقت هشدار دادیم. به آنها یادآوری کردیم که گروه نخبگان در برابرشان کوتاه نخواهند آمد. او از عقب نشینی حکومت گفت. از عزم جدی سینماگران برای مقابله با سانسور. او از دغدغه و هراس آن دورانش هم گفت. از اینکه نمی دانسته می خواهند با امثال او چه کنند؟
     
    او سال ها با دغدغه های فراوانی زندگی کرده است. از آن روز تا به امروز. امروز در اواخر دهه 70 زندگی اش از دغدغه های تازه اش می گوید. از «مُفت از دست رفتن» دوست دیرینه اش «عباس کیارستمی»، از وضع بد اقتصادی مردم و نهایتا از دست رفتن فرصت های بسیار برای بهبود اوضاع ونزدیک شدن به یک جامعه مترقی. داریوش مهرجویی امروز با داریوش مهرجویی پنج دهه پیش چه تفاوت هایی دارد؟ آیا او همچون گذشته تاثیرگذار است؟

    چرا در واکنش به درگذشت کیارستمی آن طور از خود واکنش نشان دادید؟

    من در تمامی آن مدتی که «عباس» بستری بود، با او در تماس بودم. آنقدر حالش بد نبود که نتوان خوبش کرد. با قدری دقت در معالجه می شد او را سر پا کرد. اما نکردند. پزشک معالج او به جای معالج و مراقبت از او به سفر می رود و معالجه را به دستیارش می سپارد و نتیجه همانی می شود که همه می دانیم. چرا چنین اتفاقی باید بیفتد؟ آیا می خواستند او را مجازات کنند یا معالجه؟ روی سخن من با پزشک معالج او است، نه پزشکان دیگر.
     
    کسانی که فیلم های من را دنبال کرده اند می دانند من همواره در آثارم از پزشکان به نیکی یاد کرده ام. چه پیش از انقلاب، مثل فیلم «دایره مینا» و چه بعد از انقلاب مثل فیلم «آسمان محبوب». من به همه پزشکان احترام میگذارم، به ویژه به آن پزشکانی که با امکانات محدود در هشت سال جنگ بیمارستان ها را اداره کردند و آنهایی که پشت خط مقدم با دست خالی در بیمارستان های صحرایی مجروحان را مداوا می کردند. چطور ممکن است یادمان رفته باشد؟ نه منونه هچی کس دیگری از یاد نبرده است.
     
    کمااینکه در آینده هم از یاد نخواهدرفت. اما موضوع  معالجه «عباس کیارستمی» موضوع جداگانه ای است. من معتقدم باید نظام پزشکی به این ماجرا واکنش نشان می داد پیش از آنکه درجامعه به آن شکل واکنش ایجاد می کرد. اصلا برای جامعه پزشکی خوب نبود. به حیثیت آن ها لطمه زد؛ هر چند این حرف ها و هزاران حرف از این دست، «عباس کیارستمی» را به ما باز نمی گرداند. او رفت بی آنکه فرصت داشته باشد کارهای نیمه تمامش را تمام کند. باید افسوس و حسرت خورد برای از دست دادن هنرمندی که می توانست همچنان آثار تازه خلق کند و در عرصه جهانی بدرخشد، اما دریغ و افسوس که از میان ما رفت.
     
    داریوش مهرجویی: وضع موجود نگرانم می کند

    سابقه دوستی شما با کیارستمی به چه زمانی باز می گردد؟

    به حدود 50 سال پیش. او برای فیلم اولم «الماس 33» یک پوستر طراحی کرده بود. هر چند تهیه کننده آن پوستر را نپسندید، اما من پسندیدم. دوستی ما از همان موقع شکل گرفت. در تمامی این سال ها ارتباط ما هیچ گاه قطع نشد. تا همین اواخر که من مدام با او در تماس بودم و احوالش را پیگیری می کردم. چند باری هم به دیدارش رفتم. مثل همه دوستانش نگران بودم. «کیارستمی» برای ملت ما یک سرمایه بود. معالجه او را دولت باید به عهده می گرفت تا بتواند به مردم پاسخ گو باشد. در هیچ جای دنیا با سرمایه های ملی شان این گونه رفتار نمی کنند که در اینجا می کنند. همین اتفاق موجب نگرانی بسیاری از ما شده که آیا به وقت بیماری با ما هم این گونه رفتار خواهندکرد؟

    لابد کیارستمی پای شما را به «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» باز کرد؟

    همین طور است. او سبب شد من فیلم «مدرسه ای که می رفتیم» را در آنجا بسازم. براساس کتابی با عنوان «حیاط پشتی مدرسه عدل آفاق». فیلم البته توقیف شد و تا 9 سال بعد به نمایش درنیامد. بعد از 9 سال نسخه ای مُثله شده از آن به نمایش گذاشتند که دیگر نشانی از فیلم من نداشت. فیلم از بین رفته بود. حرفشان هم این بود که موضع فیلم کنایه می زند که البته غلط بود. داستان فیلم به پیش از انقلاب باز میگشت، به رابطه میان هیئت رییسه یک مدرسه با دانش آموزان

    از فیلم نسخه ای موجود هست؟

    یک نسخه سانسور نشده دارم که قصد دارم آن را پخش کنم.

    پخش کنید؟ منظورتان در شبکه سینمای خانگی؟

    بله. علاوه بر آن، قصد دارم کلیه آثارم را با کیفیت عالی در یک بسته کامل روانه بازار کنم. این چنین دیگر نگران نیستم که بعد از من چه بر سر آثارم خواهدآمد. چون تا خودم هستم، می خواهم این کار را انجام دهم. از اینکه می بینم سال ها گروهی چندصد نفره ر یک ساختمان چند طبقه نشسته اند و هیچ کاری برای آثار مهم تاریخ سینما نمی کنند حرص می خورم. نگاتیو بسیاری از فیلم های مهم ممکن است آسیب دیده باشد. چرا افرادی نظیر من باید دغدغه فیلم های قدیمی شان را داشته باشند؟ وظیفه من نیست که پس از این همه سال هنوز دنبال حفظ فیلم هایم باشم. پس آن موسسه عریض و طویل «رسانه های تصویری» چه می کند؟

    خیلی نگران به نظر می رسید. مدام گله می کنید. چرا؟

    چطور می شود نگران نبود؟ وضع موجود نگرانم می کند! وقتی یک هنرمند به آن بزرگی چنان سرنوشتی پیدا می کند. وقتی فیلم کسی مثل من چند سال در توقیف می ماند تا بالاخره به شکل قاچاق راه بازار شود. وقتی تهیه کننده فیلم «سنتوری» آن قدر آزار می بیند  تا اینکه نهایتا دق کند و بمیرد. وقتی فیلم دوست و همکار من «کیانوش عیاری» را چند سال در توقیف نگه می دارند تا او را از فیلم سازی دلسرد کنند. وقتی در خبرها می خوانی گروهی از فقر و فلاکت به گور پناه برده اند تا یک شب دیگر زنده بمانند. وقتی در جنوب کشور آنقدر وضع هوا بد است که دیگر مردم نمی توانند نقس بکشند.
     
    آنقدر وضع اب بد است که دیگر نمی توانند قطره ای بنوشند. آن وفت نباید نگران بود؟! نباید عصبانی بود؟ چرا آقای رییس جمهور کابینه اش را برای یک بار هم که شده به اهواز نمی برد تا در هوای آنجا جلسه هیئت دولت تشکیل دهد؟ چه اشکالی دارد مسئولان هر کدام به سهم خودشان حتی اگر شده یک روز از سلا را در کنار آن مردم زندگی کنند تا لااقل درد آنها را بفهمند؟ دوست من، در این دوره زمانه خیلی چیزها برای نگرانی وجود دارد. اتفاق از آنها که نگران نمی شوند باید پرسید که چرا نگران نمی شوید؟!
     
    داریوش مهرجویی: وضع موجود نگرانم می کند

    پس نگرانی شما ربطی به این حرف ها که مدام اینجا و آجا نقل می شود ندارد؟ درباره «سنتوری 2» و مسائل مربوط به ان؟

    قیمت این باشد چرا باید داشته باشد؟! بارها گفته ام که من هیچ کاری به «بهرام رادان» و «محسن چاوشی» ندارم. نمی دانم این حرف ها از کجا درآمده که اینجا و آنجا نقل می شود؟ اصلا برای این موضوعات اهمیتی قائل نیستم. چرا باید کسی مثل من خودش را در این سطح پایین بیاورد که راجع به این چیزها حرف بزند؟ من همان کسی هستم که با «هامون»، «خسرو شکیبایی» را تا این حد مشهور کرد. پیش تر از او بزرگانی نظیر «عزت الله انتظامی»، «علی نصیریان»، «جمشید مشایخی»، «جعفر والی»، «پرویز فنی زاده»، «مهین شهابی» و بسیاری دیگر را به سینما معرفی کردم.
     
    من که نباید وارد این بازی های رسانه ای شوم. آن بی انصاف هایی که من را به اشکل گذرا گیر می آورند و در حین عبور حرفی از من می شنوند و بعد با آب و تاب نقل می کنند این جنجال ها را می سازند. جنجال هایی که به کار نشریات زرد می آید. به همین خاطر ترجیح می دهم مصاحبه نکنم؛ چون در این مدت بسیار آزار دیده ام. این گروه از افراد، اخلاق را در کارشان رعایت نمی کنند.
     
    نمی دانند حرفی را که در حال عبور از من شنیده اند نباید در نشریه شان نقل کنند. همین کارها دشمنی ایجاد می کند، کدورت به وجود می آورد. انگار تازگی ها مد شده که با دعواانداختن میان این و آن توجه مردم را جلب می کنند، نه با طرح مسئله. قصد جنجال است نه حرف حساب.

    از قدیم ها گفتید. از گروه بزرگ هنرمندان تئاتری که با فیلم «گاو» پا به سینما گذاشتند که تا به امروز همچنان بزرگ و بی بدیل باقی مانده اند؛ بزرگ تا آن حد که به نظر می سد تا سال ها بعد هم نظیرشان پیدا نخواهدشد. در آن سال های اغازین پس از بازگشت به میهن در پی چه بودید؟ در آن دورهمی های روشنفکرانه آن خانه طبقه همکف محل سکونت شما چه می گذشت؟ آیا جنبشی را طراحی می کردید؟

    من در خانه ای زندگی می کردم که بالای آن «هژیر داریوش» و «گلی ترقی» زندگی می کردند. یک خانه همکف در یک مجتمع چهارطبقه. دو سال تقریبا هر شب در خانه من جلساتی تشکیل می شد که گاه منجر به تصیممات مهمی می شد. مثل تصمیم به انتشار بیانیه ای که در آن سانسور را محکوم کردیم. در این جلسات همه دوستانی که به باز شدن فضا اعتقاد داشتند، شرکت می کردند.
     
    یک مشت جوان پرشور که همه خواهان تغییر وضع بودیم. وضعی که در آن آزادی بیان وجود نداشت. سانسور بیداد می کرد و ابتذال به جای هنر به خورد مردم داده می شد. ما قصد مقابله با آن وضع را داشتیم. قصد داشتیم با ساختارشکنی و نوآوری به جنگ آن فضا برویم. ما تلاش می کردیم اوضاغ را تغییر دهیم. اینکه موفق شدیم یا نه باید از تاریخ پرسید. از همان ها که آن دوران را درک کرده اند. اما به گمان خودم موفق بوده ایم. ما با هنر و ادبیات تلاش کردیم؛ تلاش برای تغییر.

    چه کسانی در آن جلسات حضور داشتند؟ افراد ثابت و تاثیرگذار چه کسانی بودند؟

    داریوش شایگان، گلی ترقی، هژیر داریوش، مسعود کیمیایی، بهمن فرمان آرا، پرویز صیاد، ناصر تقوایی، بهرام ری پور، هوشنگ بهارلو، هرمز فرهت، نادر نادرپور، فرشید مثقالی، امیر نادری، سهراب شهید ثالث، غلامحسین ساعدی، عزت الله انتظامی، داریوش آشوری، شاهرخ مسکوب، سهراب سپهری و گاه گذاری هم دکتر احمد فردید.

    عمده ما جوان بودیم. یک مشت هنرمند که خواهان تحول بودیم. با گروه فیلم سازها جلسات جداگانه داشتم؛ چون قصد داشتیم با هم اقداماتی بکنیم. مثل همان صدور بیانیه علیه سانسور. ما همه هم فکر و هم صدا بودیم. واقعا از وضعیت موجود ناراضی بودیم. از اینکه دولت فیلم های ما را یا سانسور می کرد، یا توقیف. از یک طرف فیلم های ما بود که مدام با مانع رو به رو می شد و از طرف دیگر مبتذلی که پشت سر هم روانه پرده سینماها می شد. صدای ما درآمده بود. باید کاری می کردیم.
     
     داریوش مهرجویی: وضع موجود نگرانم می کند
     
    به همین خاطر تصمیم گرفتیم دسته جمعی بیانیه صادر کنیم. گمان می کنم سال 51 یا 52 بود. در آن بیانیه سیاست های دولت را در محدود کردن فضا و تحمیل سانسور محکوم کردیم. دولت پس از این بیانیه قدری پا پس کشید و برای ما فضا باز کرد که من در سال 53 توانستم «دایره مینا» را بسازم. همان فیلمی که فقر، نکبت، بدبختی و بیچارگی در جامعه را به شکل عریان نشان می داد.
     
    ماجرا مربوط می شد به «مافیای خون» و دلالانی که از معتادان خون می گرفتند و بی هیچ پالایشی به بیمارستان ها می فروختند. این فیلم را هم تاب نیاوردند و توقیف کردند. هر چند که بعدها ناچار شدند نمایش دهند. در فیلم تمامی آن معتادهایی که از سطح شهر جمع می شوند تا در آن دخمه از آنها خون گرفته شود، واقعی اند. فضای فیلم واقعی است. شهری به ظاهر در حال پیشرفت و زیرپوست آن شهری در حال گندیدن، تصویری از وضعیت جامعه استبدادزده آن روز.

    دکتر احمد فردید در اندیشه آن سال های شما چه نقشی داشت؟

    من شاگرد او بودم. هر چند مدت این شاگردی کوتاه بود، اما به هر شکل این افتخار نصیب من و چند نفر از دوستان شد که از محضر او بهره ببریم. من اوقات فوق العاده ای را با او سپری کردم. داریوش شایگان، گلی ترقی، داریوش آشوری و شاهرخ مسکوب به همراه من سر کلاس های او حاضر می شدند. او استاد همهمابود. کسی که از طریق او با اندیشه «هایدگر» آشنا شدیم. کلام او به هنگام درس چندان انسجام نداشت، اما «دکتر رضا داوری» کمک می کرد تا درس ها برای ما قابل فهم شود. من علاوه بر شاگردی با او رفاقت هم داشتم. سفره پهن می کردیم و با دکتر فردید و نادر نادرپور و هرمز فرهت ساعت ها دوره می کردیم. حتی گاه می زدیم و می خواندیم.

    به نادرپور اشاره کردید. میانه شما با شاعران چگونه بود؟

    با نادر نادرپور جلسات حافظ خوانی داشتیم، جلسات من و تعدادی از همین دوستان مثل گلی ترقی، داریوش شایگان و داریوش آشوری. جلسات پرباری بود. با احمد شاملو و فروغ فرخزاد هم رفاقت و معاشرت داشتم. فروغ شخصیتی گرم و صمیمی داشت. با سهراب سپهری هم رفت و آمد داشتم. یادم هست با او یکی، دو بار به کاشان رفتیم و سیاحت کردیم. از سهراب در «هامون» یاد کرده ام. او شخصیت تاثیرگذاری داشت.

    در دوران دانشجویی در آمریکا نشریه ای ادبی منتشر می کردید. در آن نشریه مقاله ای داشتید درباه «صادق هدایت». چرا هدایت؟

    از نظر من «صادق هدایت» قله ادبیات داستانی است. فراتر از همه رمان نویسان معاصر ما. فراتر از صادق چوبک، بزرگ علوی، محمدعلی جمالزاده، جلال آل احمد، سیمین دانشور، احمد محمود، هوشنگ گلشیری، محمود دولت آبادی و نسل تازه امروز.

    با «صادق هدایت» می توان به ساختارشکنی رسید و از هر «ایسمی» گذشت صادق هدایت نمونه بارز شالوده شکنی در زمانه خود است. او جسور و بی پرواست. از همین رو برای خیلی ها غیرقابل تحمل است. او مدام تابوشکنی می کرد. او نه تنها یک نویسنده کهی ک متفکر بود. او اعجوبه بود. بهترین در زمانه خودش و بهترین تاکنون.

    این از بهترین در رمان، در فلسفه چه کسی بهترین است؟

    «بابک احمدی». او بهترین پژوهشگری فلسفی این دوران است. او کم نظیر است. باید قدرش را دانست. او یگانه است. متاسفانه هنوز پس از این همه سال کسی سراغ او نرفته است تا کلمه ای از او بنویسد. او از خیلی ها فراتر رفته و افق های خود را در دورترها گسترانده است. حتی در میان بزرگانی همچون عبدالحسین زرین کوب. بابک احمدی یگانه است.
     
    داریوش مهرجویی: وضع موجود نگرانم می کند

    علاقه شما به فلسفه باز می گردد به دوران تحصیل شما در دانشگاه UCLA؛ به آن زمان که در همین رشته ردس می خواندید. اما رها کردید و به سینما متمایل شدید. چرا فلسفه را ادامه ندادید؟

    سینما «هابی» من بود. نمی توانستم آن را از ذهنم دور کنم. هر جا می رفتم با من بود. رهایم نمی کرد. یک کشمکش درونی بود. تا بالاخره پیروز شد و من را به خود شکاند. پیش از دفاع از پایان نامه فلسفه به سوی سینما رفتم و آن را ادامه دادم تا به امروز. هر چند که در این همه سال فلسفه رهایم نکرد و با من ماند.

    در طول این سال ها مدام با آن زندگی کرده ام و با اتکا به آن سینمای خودم را ساختم. بدون فلسفه پیمودن این راه مممکن بود؛ چنان که بدون سنیما هم زندگی مفهومی نداشت. با فلسفه ذهن به کار می افتد و با سینما روح تازه می شود. با این جمله به پایان گفت و گو می رسیم. گفت و گویی از دو سر سیم تلفن.

    او در جایی در نزدیکی های دشت های کرج و من درجایی در نزدیکی های کوه های تهران. او چند سالی می شود که از تهران کوچ کرده است؛ کوچ به جایی ساکت و آرام و دور از هیاهوی روزمره پایتخت. او خسته به نظر می رسد؛ خسته از آنچه او «تلخی های زمانه» می نامد.
    نظرات حاوی توهین منتشر نخواهند شد .
    نام:
    ایمیل:
    * نظر: