مجله اینترنتی کمونه|خبری|سلامت|سبک زندگی|

کد خبر: ۱۲۳۱۶۸
تاریخ انتشار: 15 فروردين 1397 - 09:33
  • ارسال
    چاپ
    من با یکی از دوستان بسیار قدیمی ام تماس گرفتم تا تولد 80 سالگی اش را به او تبریک گویم – در حقیقت زمانی که ما 12 سال بیشتر نداشتیم با هم دوست بودیم، بنا بر این ما از هر دری سخن گفتیم و کم کم من به این حقیقت پی بردم که او غمگین است.
    خلق و خوی مالیخولیایی او جلوی خوشحال بودنش را می‌گرفت در حالی که او باید در آستانه جسن تولدش بسیار خوشحال و سر حال می‌بود اما گویا از غمی بزرگ رنج می‌برد.
    چرا فردی احساس شادی واقعی نمیکند؟

    چرا فردی احساس شادی واقعی نمیکند؟

    شوهرش شش سال پیش فوت کرد و بسیاری از دوستان نزدیک او نیز هم اکنون دیگر در قید حیات نبودند. او به من گفت که تمام مقالات پیرامون مثبت نگری و داشتن امید به آینده را مطالعه نموده، و تمام متن‌هایی را که در مورد چگونه شادتر بودن در سن هفتاد و هشتاد سالگی است و  تجربه‌های بی شمار افراد مختلف را در خصوص شادتر بودن و اینکه با ساده تر گرفتن زندگی، توانسته‌اند خوشحال‌تر باشند خوانده است.

    او گفت: "این مقالات بیهوده هستند.” "من می‌دانم که چه احساسی دارم. از دست دادن دوستانم تقریبا برایم به اندازه از دست دادن همسرم، جان، دردناک بود و هم اکنون دیگر هیچ چیز برایم سرگرم کننده و لذت بخش نیست.

    آنچه من از خلقیات دوستم برداشت نمودم این بود که  او دچار درد و رنج عظیمی شده بود، بسیار زود به رختخواب می‌رفت و به طور كلی آن فرد سرزنده‌ای که می‌شناختم نبود.

    علاوه بر افسردگی، او، احساس سربار بودن داشت و با خود می‌گفت اگر بسیاری از افراد دیگر خوشحال هستند، پس مشکل من چیست؟

    مورد ژانت دو پرسش را در این زمینه مطرح می‌کند:

    1. چگونه می‌توانیم تحقیقات پیری و شادی را با احساسات شخصی خودمان از مرگ تطبیق دهیم؟
    2. با وجود مرگ دوستان و عزیزان‌مان، چگونه می‌توانیم از زندگی لذت ببریم؟
    loading...
    نظرات حاوی توهین منتشر نخواهند شد .
    نام:
    ایمیل:
    * نظر:
    loading...